نترسی یک وقت دیوانه نشده ام
از راه دور برایت میخواندم.
حالا نمی دانم
هیچ علاقه ای به شنیدن شعر های من داری یا نه..؟
ولی مهم نیست...
من برایت خواهم خواند.
نترسی یک وقت دیوانه نشده ام
از راه دور برایت میخواندم.
حالا نمی دانم
هیچ علاقه ای به شنیدن شعر های من داری یا نه..؟
ولی مهم نیست...
من برایت خواهم خواند.
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان مردان
هندسه حیات مرا در هم می ریزی
پا برهنه به جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی و من
اعتراضی نمی کنم؟
تو در هر قطره حضور داری...
امشب را بی خیال نوشیدم!
مانند روسها که آتش مینوشند بی آنکه بسوزند...
من اما باختم!چون با دو آتش طرف بودم!
ودکا و ....تو.
همه باده مینوشند تا از عشقهایشان بگریزند
من اما...برای گریختن به سوی تو مینوشم.
حالا چگونه نبودنت را تاب بیاورم؟
خسته ام ...بسیار خسته تر از آنکه میبینی.
ای کاش مادرانمان در رحم سقط مان میکردند...
جلوی پنجره اتاق من چه میکنی؟
برو کنار....
دوست ندارم کسی اشکامو ببینه....
قطره های اشکی بود بی قرار و مداوم
نه ناز غمزه ای به عشوه گری
یا طره گیسویی به دلربایی
تمام افشره زنانگی ام
تنها قطره اشکی بود در نبود تو.....