شعر از ما
تفسيرش از شما
ديگر دلتنگ نباشيد.
يا
آبي اش از ما
آسمانش از شما
يا اصلا اگر نمي خواهيد
دل از شما
دل بستگي از ما.
هيچ مهر و شناسنامه اي
ما را وصل نمي كند،
الا همين ماه هفت كه بي تاب است
و ما كه
تنها هستيم و شاعر ...
شعر از ما
تفسيرش از شما
ديگر دلتنگ نباشيد.
يا
آبي اش از ما
آسمانش از شما
يا اصلا اگر نمي خواهيد
دل از شما
دل بستگي از ما.
هيچ مهر و شناسنامه اي
ما را وصل نمي كند،
الا همين ماه هفت كه بي تاب است
و ما كه
تنها هستيم و شاعر ...
تو نيستي
پس من چرا
اين طور بي خودي
در چشم هاي تو
زل زده ام؟!
براي من كمي از دست هايت را بفرست
حالم بد است
ديوارها تعادل شان را از دست داده اند
هميشه فرصت افتادن هست
فرصت در خاك غلتيدن ،مردن..
هميشه فزصت كمي از دست هاي تو اما
براي من چقدر كم است..
سوختن در اين تمناي محال ابلهانه است!
دستم را بگير!
در كوچه هاي همين ديو و دد بگردانم
ملول؟!
نيستم.
اما بيا...
سر انجام
از تمام آرزوهایم
تنها تو یکی به حقیقت خواهی پیوست.
در کوچه های تاریک و تنگ
صدای سوت بچه ای می آید
که دیروز اجدادمان را از بر کرده است.
از تمام آرزوهایم سوت سوتکی خواهم ساخت
و مابقی را
سر به هوا
سوت خواهم زد ...
امضا می کنم زیر هر دست خطی را
که نام تو آن را نوشته باشد .
سرم گیج میرود
از ارتفاع پله های چوبی
از سردی میله های آهن
دلم به هم می ریزد از همواره گی
تو چرا باورت نمی شود؟
لحاف و رو انداز بهانه ای برای خواب نیستند
این ماییم که بهانه ایم
برای ندیدن بیداری ...
چقدر زود رسیدیم به سالهایی که قرار بود بیاید ...
تولدم مبارک !!
بر کدام گلبرگ نوشته شده بود
و پایانش در کجای این خاک منتظر گم خواهد شد
فقط می دانم که من در میانه آمدم
بر خشتی خام و بی آینه دارم نام تو را می نویسم
و من از تو تنها نامت را میدانم
که در آن تکرار میشوم
و در تکرار آن به جایی نمی رسم.
راستی رسیدن یعنی چه؟
آیا این خشت خود آینه دار پنهان من نبود ؟!
همیشه همین طور بوده
وقتی که نبوده ام آمده ای
دستت را به بالش همیشه خیس گریه ام کشیده ای
و نامم را
مثل هجی چهار حرف کوتاه
زمزمه کرده ای .
آخر چه فایذه دارد
نشد که هیچ گاه در حضور من بیایی ...
هراسی نیست
من که لب نخواهم گشود
به شکوه ای
تا برکه ی آرام نیا شوبد
نه
پلک نخواهم زد
تا مستانه بگذری
بلند بخندی
...
صدای سوت بچه ای می آید
که دیروز اجدادمان را از بر کرده است.
از تمامی آرزوهایم
سوت سوتکی خواهم ساخت
و ما بقی را
سر به هوا
سوت خواهم زد .
تردیدی راه نمی دهم و خو یش را
زیر این بارش بر دوش می کشم.
به وجد آمده از این همه بلند ا
شست سادگیت را می فشارم
تا مرا به اوج برسانی .
شهامتم گل می دهد در سایه ات
تا همچون کودکی گستاخ
قانون همه یا هیچ را بار دیگر بیازمایم.
زمزمه کن تا بجوشم.. .. ..
آیا از آن همه زخم
که حضور جهان را به سوال می گیرد
تمام تکلیف آدمی همین لبخند است؟
سر به سرم می گذارد این جغرافیا.
آهای با توام ای ساحره
تو که باغ های بی اندوه را
به آتش کشیده ای
بیا و تخیل این مردم نجیب را
از فراز نقشه و جغرافی
فرا تر ببر.
مگر چه می شود که ایران ما
به جای گربه ای ملوس
پلنگی پریشان باشد
چنگ کشیده به جغرافیای جهان!
میکشم به بستر سکون
لگام سرکش زمان را٬
باشد که اندکی بیاسایم...
خدا را اندکی درنگ.. .. ..!
زاد روز دوباره ام مبارک.
چیزی نبود
جز انعکاس فریادهای خودم
در آستانه ی ایمان و اضطراب.
حالا هم می خواهم بگویم از من
و یکی دو ترانه شاداب!
بگذار هر چه می خواهد بشود٬
من از آسمان سلام آورده ام!
هی باران پشت ابرها پنهان
تو را به جان ما قسم
بیا و ببار.
در حوالی شعرهای خاکستری مان گاهی
وقتی هوای ساز و ستاره می کنیم
جای یکی دو قطره باران بی باور
خیلی خالیست.. .. ..
که رویا های مرا می بلعید
از جنگلی دور ٬ سایه روشن وهم آلودی
روی خاطرات من افتاده بود
من کجا بوده ام
این همه سال چه می کرده ام
یکی بیاید این شاخه ها را کنار بزند!
دلم برای اون روزا تنگ میشه٬می دونم.بلید زندگی کنم.
دستانی که کورند
چشمهایی که کورند
سینه ای که کور بود...
ذرات وجودم آهسته به سوی سقف پیش می رود
باز هم بن بست!
دوران هوس در پیرامون
نوسان روح در لحظه!
از چه؟
نمی دانم.
در میان نزدیک و دور گم شده ام
در نزدیکی زندگی می کنم
اما از این جا دورترم.
بی آنکه بدانی
خیال من اینگونه از تو نمیگذرد
نمیتواند بگذرد!
این جذر و مد به ناگاه
دیوانه ام می کند..
برای این روزها که لبخند میزنی
و لبخندت را میچینم...
بغض کردم
چقدر لال ماندم
بین حرفهایم.
نه گرم نیست
اصلا هوا نیست.
چیزی باید در تنفس دم و باز دم من
تازه شود
چیزی مثل زندگی
و من خسته ام
خسته از منی که بی توشه می رود.
هر چند می گدازندم در کوره زنهارها
تشنه ام
اما در تفسیر پوزه ها نمی گنجم
من رود را غلطیده ام
دیگر در منطق کوزه ها نمی گنجم.
همه تهی!
سرسام گرفته ام از این همه مترسک آدم نما
آه می کشم و دست از کار می کشم
همه چیز کهنه است و بوی تعفن می دهد
جای لاشخورها خالی...!
در بیست و یک سالگی
هفتمین موی را
به سپیدی مینشانم
و در درازنای عمر به انتظار می نشینم
عاقبت را...
هفتمین عدد سرشاریست
لا به لای تار موهایم
که چند سال بعد بوی کافور می دهند.
من به پشت سر نگاه نمیکنم.
در جاده دخترکی نشسته است
و زخم زمین خوردن هایش را نگاه می کند...
بلند می شوم و ادامه می دهم
زخم های ملتهبم را بهانه نمی کنم.
می روم اما این بار تنها...
"کودکی
مثل بادبادک رها شده از نخ بود
آنقدر بالا رفت
تا گم شد..."
بالاخره زاده شدم
تولدت مبارک!
در طنین باور نخستین اعتماد
در ازدحام واژه های مسدود بر لبانم
در رخوت لحظه های ملول و گنگ
سهمی قائل شدم.
از تو برای خود
سهمی قائل شدم
آنگاه که از دستهایم تنها
خاکستری مانده بود.
بی تابی روزگار
از گفتگوی خواب حقیقت
مرا به اینجا کشانده است
وگر نه
دلم سر ریز است
از معصومیت هر چه گناه!
بگو نیستم
بگو رفته ام در تنهایی خود
نقش دریایی بزنم
که از آن دورهایش
اسبی می اید بی سوار
و مرا بر پشت برهنه اش
تنها می برد.