می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنی
در شهری که در آن هیچ کس خواندن نمی داند!
شعر می خوانی در سالنی متروک
و شرابت را در جام کسانی می ریزی که یارای نوشیدنشان نیست.
می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنی
در شهری که در آن هیچ کس خواندن نمی داند!
شعر می خوانی در سالنی متروک
و شرابت را در جام کسانی می ریزی که یارای نوشیدنشان نیست.
هنوز
تکه هایی از لباسهایم
بر اندامم می ماند
اما هنگام نوشتن...رها و سبک می شوم
تنها نوشتن
مرا برهنه می کند.
مردی در زمین نیست
دست نیافتنی ترند
چون برای آنان
مردانی در آسمانند.
چرا سایه ات نمی شکافد این روزن؟
نگو
که ندانسته ام نارسی...
از پنهان پرده معلوم است.
مراقب باش سلامم که می کنی
صدایت شبیه ستاره باشد...
به قوی ترین سلاحم احترام بگذار!
طنینش را می شنوی؟
وقتی حرف نمی زنم
از زیبایی آنچه می گویم لذت می بری؟
و تو باید معنی این واژه را از همه بهتر بفهمی
دلیلش
آرامشی ست که میدزدی گاهی
و دستانت
که مرا پای بند کرده است.
بی تابم بی تاب...
و تو باید معنی این همه نشانه را
از همه بهتر بفهمی...
ستاره ساز صحنه شو
رخت غزل کش پاره کن
در شعر من برهنه شو...
تو بهترین صحنه شو
برهنه شو...
برهنه شو...
لحاف و رو انداز بهانه ای برای خواب نیستند
این ماییم که بهانه ایم
برای ندیدن بیداری...