مگو که سکه ام دو رو دارد

بی تابی روزگار

از گفتگوی خواب حقیقت

مرا به اینجا کشانده است

وگر نه

دلم سر ریز است

از معصومیت هر چه گناه!

 

بعد ازین اگر کسی صدایم کرد

بگو نیستم

بگو رفته ام در تنهایی خود

نقش دریایی بزنم

که از آن دورهایش

اسبی می اید بی سوار

و مرا بر پشت برهنه اش

                تنها می برد.