می درّاند غرش بهار یت ، غفلت کو یر یم را

تردیدی راه نمی دهم و خو یش را

زیر این بارش بر دوش می کشم.

به وجد آمده از این همه بلند ا

شست سادگیت را می فشارم

تا مرا به اوج برسانی .

شهامتم گل می دهد در سایه ات

تا همچون کودکی گستاخ

قانون همه یا هیچ را بار دیگر بیازمایم.

 

زمزمه کن تا بجوشم.. .. ..

 

 

گمان نمی کنم!

آیا از آن همه زخم

که حضور جهان را به سوال می گیرد

تمام تکلیف آدمی همین لبخند است؟

سر به سرم می گذارد این جغرافیا.

آهای با توام ای ساحره

تو که باغ های بی اندوه را

به آتش کشیده ای

بیا و تخیل این مردم نجیب را

از فراز نقشه و جغرافی

فرا تر ببر.

مگر چه می شود  که ایران ما

به جای گربه ای ملوس

پلنگی پریشان باشد

چنگ کشیده به جغرافیای جهان!