بانوی پریشان شبهای دغدغه

خود را در آغوش بگیر و بخواب

هیچ کس آشفتگی ات را

شانه نخواهد زد

این جمع

پر از تنهایی است.

 

به سحر آمیزی خویش غبطه می خورم

و خود نیز نمی دانم

این افسون در نگاهم

شعله کدام آتش است

و افروخته کدام بزم؟

 

ته کلاس یک پایت را بالا نگه دار

و بنویس

سارا انار دارد.

 ...

- سارا انار دارد؟ 

 

هاله ای تاریک-روشن

از جسم موهومی که می بینم و نمی بینم

ـ از آینده می گویم!

...من هرگز فالگیر قابلی نخواهم شد!

 

رد می شویم از کنار هم

و خوب می دانم

آن نگاه های گریزان

سهم ساده ی دست های خسته ماست

که بر شیار شانه های یکدیگر

روزگاری می آرمید.

باید تگرگ ببارد و چاره ی کار باران نیست...

ولی حیف از آن همه ستاره که چیدم و کسی ندید.

 

 

دوست دارم از تمام چراغ قرمز ها بگذرم

برای تملک میلیون ها برگ جریمه

میلیون ها حماقت...

می خواهم تابلو های شیشه ای عشق را در هم شکنم

و اعلامیه های حکومتی را

که از عشق سخن می گویند...

چه لذتی دارد

شنیدن صدای شیشه های شکسته

زیر چرخ ماشین!