دوباره باران گرفت!

باران معشوقه من است.

باران یعنی قرارهای خیس

باران یعنی تو بر می گردی...شعر بر می گردد.

چندان که آسمان باران را زمزمه می کند

من چون آهویی به دشت می زنم

دنبال عطر تو

که با پاییز ازین جا کوچیده...

 

مگر چند دقیقه دیگر

باقی ازین شب مانده است؟

بگو

چند موج دیگر

به ساحلت مانده است

که زنده بمانم؟

من صدایی میخواهم

برای دوباره شنیدن ...میفهمی؟

 

 

 

تو را آتش زدم...سوختی.چالت کردم!

از من توقع مرثیه نداشته باش!

بلد نیستم

برای گنجشکهای سوخته

مرثیه بنویسم!

 

دل به تو بستم ُچون کودکی که از مدرسه می گریزد و

گنجشک ها و شعر هایش را

در جیب شلوارش پنهان می کند!

دیگر تمام شد!

دیگر سادگی کودکی را به تماشا نخواهی نشست...

این جام آخر شراب بود

دیگر نه از مستی اثری خواهد بود

نه از شراب!

 

از روز دیدار نخستمان

قدیس گناه کاری بودی!

آب را بی خیس شدن می خواستی و

دریا را بی غرقه شدن!

من باختم!

بیهوده می کوشیدم که به تو بفهمانم

سرگیجه جزیی از دریاست....

اعمال و افکارت زمینی است

به همین خاطر است که گریه می کنی!

 

ماندنم اصلا جایز نیست

خیال می کنم تا دقایقی دیگر

عاشق خواهم شد...

هی !هی صاحب خانه

شماره آژانس چند بود؟

نه چراغی

 نه راه بلدی

 و نه حتی دستی که به خانه ام برساند... 

 شما که دریا نبودید

 پس آن همه آب کی از سرم گذشت و نفهمیدم؟

 سرم گیج میرود

اگر ممکن است دستهایم را محکم تر بگیرید

به اندازه کافی زمین خورده ام.

 

 

 

 

نه!

تو دیگر مسؤول رعشه های من نیستی.

دیگر حتی مضطرب هم نخواهم شد!

اضطراب همیشه وقتی می اید

که نگران چیزی،جایی،کسی باشی.

حالا دیگر چه فرق میکند،

صورت مساله آهسته آهسته

دارد خودش را پاک می کند.

 

شک میکنند!

اهالی این کوچه تاریک را میگویم.

آهای همسایه ها !این که گلایه ندارد...

من میروم

آنگاه شمایید و این کوچه

که تنها

صدای زوزه سگهایی را منعکس میکند

که سردشان شده و گرسنه اند.

میگویی:

مردم از عطر لباسم میفهمند که عشق من تویی!

از عطر تنم در میابند که با تو بوده ام!

از بازوی خواب رفته ام پی میبرند

که زیر سر تو بوده است...

میگویم:

نمیتوانم پنهان کنم!
از نوشته های منورم میفهمند که برای تو نوشته ام!

در شعف گام هایم شوق دیدار تو را میابند.

در سبزینه لبانم نشان بوسه های تو را پیدا میکنند!

...

چگونه میخواهی داستان مان را از حافظه گنجشکان پاک کنی؟!

 

آیا راه نجاتی برای زورقی شکسته

که نه غرق میشود نه زنده میماند داری؟

راه نجاتی برای گریز ازین شمشیر

که به دو نیمه مان کرده و نمی کشدمان

و مخدری که به خلسه مان نمی برد؟

 

همیشه در انتظاری راکد...

چون کتابی که چشم در راه خواننده یی ست

تا خوانده شود!

و نگینی که یک حلقه را دل دل میکند.

میخواهم بخسبم...بر هر تخته سنگی که باشد

و بیارامم در هر آغوشی که شد...

خسته ام از زورق بی بادبان و ساحل بی ساحل!

رهایم کن ...بگذار بخوابم!

 

آرام بیا !

پاورچین و تک پا...

چند وقتیست صاحب این اتاق

در را از داخل قفل نمیکند. 

نميتوانم جلوي لبخندم را بگيرم

گاهي خنده بيخ گلويم را ميگيرد

آخرش هيچ كس نفهميد نا خوشي من چيست

همه گول خوردند....!

درد دارم...

 

میخواهم نامه ای برایت بنویسم

که به هیچ نامه دیگری شبیه نباشد

چه قدر به تو محتاجم!

هنگامی که فصل گریه میرسد

چه قدرها که باید دنبال دستانت بگردم

در خیابانهای شلوغ و خیس...

گر میگیرم!

نامه نوشتن برای آنکه دوستش میداری

چقدر دشوار است!

 

اشتباه نکن

رفتنت  فاجعه نیست برایم !

من ایستاده میمیرم

چون بید های مجنون

 

برای چه تلفن میکنی؟

صدایت چنگالی دارد و تنم منقش شده به ضربه ها...

میپرسی در غیابت چه کرده ام

غیابت؟...تو در من حضور داری!

ویزای تو دست من است!

با چمدانت روی پیاده روهای ذهنم راه رفته ای

ممنوع الخروجی از سرزمین احساسم.