بانوی پریشان شبهای دغدغه

خود را در آغوش بگیر و بخواب

هیچ کس آشفتگی ات را

شانه نخواهد زد

این جمع

پر از تنهایی است.

 

به سحر آمیزی خویش غبطه می خورم

و خود نیز نمی دانم

این افسون در نگاهم

شعله کدام آتش است

و افروخته کدام بزم؟

 

ته کلاس یک پایت را بالا نگه دار

و بنویس

سارا انار دارد.

 ...

- سارا انار دارد؟ 

 

هاله ای تاریک-روشن

از جسم موهومی که می بینم و نمی بینم

ـ از آینده می گویم!

...من هرگز فالگیر قابلی نخواهم شد!

 

رد می شویم از کنار هم

و خوب می دانم

آن نگاه های گریزان

سهم ساده ی دست های خسته ماست

که بر شیار شانه های یکدیگر

روزگاری می آرمید.

باید تگرگ ببارد و چاره ی کار باران نیست...

ولی حیف از آن همه ستاره که چیدم و کسی ندید.

 

 

دوست دارم از تمام چراغ قرمز ها بگذرم

برای تملک میلیون ها برگ جریمه

میلیون ها حماقت...

می خواهم تابلو های شیشه ای عشق را در هم شکنم

و اعلامیه های حکومتی را

که از عشق سخن می گویند...

چه لذتی دارد

شنیدن صدای شیشه های شکسته

زیر چرخ ماشین!

 

یک تبسم کوتاه

یک قهوه که دارد سرد می شود

پشت این میز دایره

و یک سیگار که می خواهد زودتر تمام شود.

در انتها

تنها من می مانم

و کافی شاپی متروک.

 

نه شهری

نه رنگی

و نه لحظه ای.

تنها آسمان است و

جای خالی فکر.

بی اندیشه

من

مالک منم.

 

 

رعایتم کنید

چه از جان پرنده خیس سر خورده می خواهید؟

مگر چقدر بال پروازش بلند است

که هی شور شعر را از زبانش می برید؟

رهایم کنید

توان این همه دوری و دلالت در من نیست.

من همان هوای خودم را می خواهم

هوای تنهای بی ترسای خودم را . . .

 

چشم های پنجره کورند

و در خانه را دیگر دستی نمانده

و من که پای آمدنم نیست

و تو که گوشی برای شنیدن نداری

و لبی برای گفتن...

از همیشه انتظار مترسک خواهی شد.

...

"بازنده    نباختی    بلکه    سوختی "

 

 

: "در کوچه باد میاید این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می امد...

پشیمان نیستم از سالهایی که با تو گم کرده ام

پشیمان شدن را نمی شناسم!

می دانم که روی اسبی بازنده شرط بسته بودم

بازی با  مردان شبیه بازی با اسب است

گاهی برنده ام و گاهی بازنده...

آخر هر بازی اشعار زیادی نصیبم می شود!

 

وقتی گفتی دوستت می دارم

می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنی

در شهری که در آن هیچ کس خواندن نمی داند!

شعر می خوانی در سالنی متروک

 و شرابت را در جام کسانی می ریزی که یارای نوشیدنشان نیست.

وقتی حرف می زنم

هنوز

تکه هایی از لباسهایم

بر اندامم می ماند

اما هنگام نوشتن...رها و سبک می شوم

تنها نوشتن

مرا برهنه می کند.

 

دخترانی که برایشان

مردی در زمین نیست

دست نیافتنی ترند

چون برای آنان

مردانی در آسمانند.

 

از دیوار که بلندتر نمی شوم

چرا سایه ات نمی شکافد این روزن؟

نگو

که ندانسته ام نارسی...

از پنهان پرده معلوم است.

مراقب باش سلامم که می کنی

صدایت شبیه ستاره باشد...

 

به سکوتم...

به قوی ترین سلاحم احترام بگذار!

طنینش را می شنوی؟

وقتی حرف نمی زنم

از زیبایی آنچه می گویم لذت می بری؟

 

بی تابم...بی تابم

و تو باید معنی این واژه را از همه بهتر بفهمی

دلیلش

آرامشی ست که میدزدی گاهی

و دستانت

که مرا پای بند کرده است.

بی تابم  بی تاب...

و تو باید معنی این همه نشانه را

از همه بهتر بفهمی...

 

درین شب بی ماه و گل

ستاره ساز صحنه شو

رخت غزل کش پاره کن

در شعر من برهنه شو...

                      تو بهترین صحنه شو

                               برهنه شو...

                                        برهنه شو...

تو چرا باورت نمی شود؟

لحاف و رو انداز بهانه ای برای خواب نیستند

این ماییم که بهانه ایم

برای ندیدن بیداری...

 

دوباره باران گرفت!

باران معشوقه من است.

باران یعنی قرارهای خیس

باران یعنی تو بر می گردی...شعر بر می گردد.

چندان که آسمان باران را زمزمه می کند

من چون آهویی به دشت می زنم

دنبال عطر تو

که با پاییز ازین جا کوچیده...

 

مگر چند دقیقه دیگر

باقی ازین شب مانده است؟

بگو

چند موج دیگر

به ساحلت مانده است

که زنده بمانم؟

من صدایی میخواهم

برای دوباره شنیدن ...میفهمی؟

 

 

 

تو را آتش زدم...سوختی.چالت کردم!

از من توقع مرثیه نداشته باش!

بلد نیستم

برای گنجشکهای سوخته

مرثیه بنویسم!

 

دل به تو بستم ُچون کودکی که از مدرسه می گریزد و

گنجشک ها و شعر هایش را

در جیب شلوارش پنهان می کند!

دیگر تمام شد!

دیگر سادگی کودکی را به تماشا نخواهی نشست...

این جام آخر شراب بود

دیگر نه از مستی اثری خواهد بود

نه از شراب!

 

از روز دیدار نخستمان

قدیس گناه کاری بودی!

آب را بی خیس شدن می خواستی و

دریا را بی غرقه شدن!

من باختم!

بیهوده می کوشیدم که به تو بفهمانم

سرگیجه جزیی از دریاست....

اعمال و افکارت زمینی است

به همین خاطر است که گریه می کنی!

 

ماندنم اصلا جایز نیست

خیال می کنم تا دقایقی دیگر

عاشق خواهم شد...

هی !هی صاحب خانه

شماره آژانس چند بود؟

نه چراغی

 نه راه بلدی

 و نه حتی دستی که به خانه ام برساند... 

 شما که دریا نبودید

 پس آن همه آب کی از سرم گذشت و نفهمیدم؟

 سرم گیج میرود

اگر ممکن است دستهایم را محکم تر بگیرید

به اندازه کافی زمین خورده ام.

 

 

 

 

نه!

تو دیگر مسؤول رعشه های من نیستی.

دیگر حتی مضطرب هم نخواهم شد!

اضطراب همیشه وقتی می اید

که نگران چیزی،جایی،کسی باشی.

حالا دیگر چه فرق میکند،

صورت مساله آهسته آهسته

دارد خودش را پاک می کند.

 

شک میکنند!

اهالی این کوچه تاریک را میگویم.

آهای همسایه ها !این که گلایه ندارد...

من میروم

آنگاه شمایید و این کوچه

که تنها

صدای زوزه سگهایی را منعکس میکند

که سردشان شده و گرسنه اند.

میگویی:

مردم از عطر لباسم میفهمند که عشق من تویی!

از عطر تنم در میابند که با تو بوده ام!

از بازوی خواب رفته ام پی میبرند

که زیر سر تو بوده است...

میگویم:

نمیتوانم پنهان کنم!
از نوشته های منورم میفهمند که برای تو نوشته ام!

در شعف گام هایم شوق دیدار تو را میابند.

در سبزینه لبانم نشان بوسه های تو را پیدا میکنند!

...

چگونه میخواهی داستان مان را از حافظه گنجشکان پاک کنی؟!